رسانه تصویری خبر۲۴

پافشاری بر راهبردی منسوخ؛ چرا واشنگتن در مقابل تهران همیشه به درِِ بسته می‌خورد؟

پافشاری بر راهبردی منسوخ؛ چرا واشنگتن در مقابل تهران همیشه به درِِ بسته می‌خورد؟

سیاست فعلی واشنگتن در قبال ایران، راهبردی منسوخ در سیاست خارجی آمریکاست؛ راهبردی که بر این فرضیه‌ سست بنا شده که «قدرت خام و فشار کافی، هر رقیبی را تسلیم خواهد کرد.»

- اندازه متن +

به گزارش خبر ۲۴؛ «میدل ایست‌ مانیتور» در گزارشی نوشت: احتمالا با وسوسه کهنه در سیاست خارجی آمریکا آشنایی دارید؛ این تفکر که اگر به اندازه کافی قدرتمند باشید، می‌توانید واقعیت را به کام خود تغییر دهید؟ این باور تحت ریاست جمهوری دونالد ترامپ، به ویژه در رابطه با ایران، به راهبرد اصلی واشنگتن بدل شده است. با این حال، این راهبرد دیگر هوشمندانه نیست و بیشتر شبیه قماری پرمخاطره و بناشده بر پایه این فرضیه متزلزل است: «قدرت خام تعیین‌کننده این است که چه کسی حق دارد و اگر به اندازه کافی فشار بیاورید، هر رقیبی سرانجام تسلیم خواهد شد.»

کارزار «فشار حداکثری» واشنگتن در کانون این رویکرد قرار دارد و عبارتست از «تحریم‌های فلج‌کننده، تلاش برای انزوای دیپلماتیک ایران و نگه داشتن همیشگی تهدید اقدام نظامی در پس‌زمینه»؛ هدف این است که تهران تقریبا در همه موارد از جمله برنامه هسته‌ای، موشک‌ها و نقش در سراسر خاورمیانه، تسلیم شود. مشکل اینجاست که این رویکرد در درک اینکه ایران واقعا چگونه کشوری است و همچنین در نحوه وقوع این جنگ‌های نامتقارن کاملا دچار کژفهمی است.

اگر هدف، تغییر تمام‌وکمال رفتار ایران باشد، این راهبرد احتمالا به آن منجر نخواهد شد. اگر هدف صرفا بازگرداندن آنها به میز مذاکره باشد، شروط باید واقع‌بینانه باشد. در حال حاضر، واشنگتن به سمت بدترین حالت ممکن پیش می‌رود(نظام سیاسی) ایران ضعیف و در آستانه فروپاشی نیست. این کشور در طول دهه‌ها آموخته است که چگونه تحت فشار داوم بیاورد، ائتلاف ساخته و شبکه‌های اصطلاحا نیابتی ایجاد کند و برای ادامه مسیر حتی در شرایط بسیار دشوار، به اندازه کافی مقاومت از خود نشان بدهد.

برای ایران مقاومت صرفا یک تاکتیک نیست بلکه بخشی از هویت آنهاست. فکر کردن به اینکه رنج اقتصادی به‌طور خودکار به تسلیم سیاسی منجر می‌شود، به وضوح نشان می دهد که واشنگتن تا چه اندازه در فهم و درک ساختار جمهوری اسلامی ناکام است.

تاریخ همواره به دفعات این نکته را ثابت کرده است. به کوبا یا کره شمالی بنگرید؛ تحریم‌های سنگین و تهدیدهای شدید به ندرت این نوع حکومت‌ها ایدئولوژیک را در هم می‌شکنند. در واقع، این اقدامات صرفا آنها را سرسخت‌تر می‌کند و درباره ایران باید درک کنیم که درهم شکستن آن به‌مراتب دشواتر است؛ در رابطه با ایران با کشوری با جمعیت بزرگ‌تر، ریشه‌های عمیق‌تر در منطقه و ساختار به مراتب پیچیده‌تر روبه‌رو هستیم. فشار به‌تنهایی هرگز آن پیروزی آشکار و مطلقی که برخی در واشنگتن انتظار دارند را محقق خواهد کرد.

افزون بر این، اینجا یک تناقض خطرناک وجود دارد. دولت(آمریکا) می‌گوید که خواستار جنگ تمام‌عیار نیست، اما تمام آنچه انجام می‌دهد، صرفا جنگ را محتمل‌تر می‌کند. زمانی که شما چنین سطحی از جنگ اقتصادی را علیه یک کشور به‌راه می‌اندزید، آنها آن را مذاکره نمی‌بیند بلکه در نگاه آنها، این تلاشی برای نابودی‌شان است. در چنین فضایی، مقاومت و مقابله رفته‌رفته منطقی به نظر می‌رسد. حوادث در خلیج فارس، استفاده از آنچه نیروهای «نیابتی» خوانده می‌شود و فاصله‌گرفتن تدریجی از محدودیت‌های هسته‌ای، همه و همه نشانه‌هایی مبنی بر این هستند که ایران هرگز به تسلیم‌شدن تمایلی ندارد و در عوض ترجیح می‌دهد که هزینه را(برای طرف متخاصم) بالا ببرد.

درست در همین نقطه است که توهم قدرت به معنای واقعی، خطرناک می‌شود. بدیهی است که آمریکا به لحاظ نظامی برتری دارد. اما این بدان معنا نیست که بتواند آنچه در ادامه رخ می‌دهد را تحت کنترل بگیرد.

جنگ واقعی با ایران می‌تواند از طریق حمله به تاسیسات نفتی، مسدود شدن مسیرهای دریایی، سر برآوردن شبه‌نظامیان در سراسر منطقه، به سرعت از کنترل خارج شود. این جنگ کوتاه یا محدود نخواهد بود.

و حتی اگر آمریکا از حیث نظامی به موفقیت‌هایی دست یابد، پرسش بعدی که مطرح می‌شود، بسیار ناخوشایند است: «بعدش چه؟» شاید تغییر نظام سیاسی برای برخی جذاب است، اما هرج‌ومرجی که احتمالا در پی آن به‌راه خواهد افتاد، آن را به کابوس تبدیل می‌کند. «مهار بلندمدت(ایران)» نیازمند دیپلماسی صبورانه‌ای است که سیاست فعلی واشنگتن تاکنون آن را تخریب کرده است. آمریکا در هر صورت در خطر گرفتار شدن در چرخه‌ای طولانی، پرهزینه و بدون مسیر خروج روشن قرار دارد.

اوضاع به لحاظ دیپلماتیک هم نابسامان و آشفته است. خروج از توافق هسته‌ای(برجام) و اتخاذ چنین موضع سختگیرانه‌ای، به اعتبار آمریکا آسیب زده و متحدان کلیدی‌ آن را آزار داده است. اروپایی‌ها همچنان در تلاشند تا نوعی گفتمان را زنده نگه دارند و این در حالی است که واشنگتن هر لحظه موضع خود را تشدید می‌کند. این شکاف تحریم‌ها را تضعیف می‌کند و به ایران فضای مانور می‌دهد. در نهایت، این رویکرد تقریبا هر نوع توافق واقعی را غیرممکن می‌سازد.

دیپلماسی نیازمند تعامل دوطرفه و سازش است اما خواسته‌های آمریکا از ایران به‌اندازه‌ای زیاده‌خواهانه هستند که اساسا می‌توان آن را معادل این جمله ناتمام دانست «تسلیم شوید یا…»؛ هیچ کشوری با غرور و تاریخی مشابه ایران، چنین چیزی را نخواهد پذیرفت.

بنابراین، در چنین شرایطی، موفقیت دقیقا چه شکلی است؟ اگر هدف، تغییر تمام‌وکمال رفتار ایران باشد، این راهبرد احتمالا به آن منجر نخواهد شد. اگر هدف صرفا بازگرداندن آنها به میز مذاکره باشد، شروط باید واقع‌بینانه باشد. در حال حاضر، واشنگتن به سمت بدترین حالت ممکن پیش می‌رود: ایرانی مقاوم و سرسخت که گرچه ضعیف شده اما درهم نشکسته، ائتلاف‌هایی ترک‌خورده و منطقه‌ای که هر لحظه به سمت جنگی بزرگ‌تر کشیده می‌شود.

مشکل واقعی به مراتب ریشه‌ای‌تر است. این دقیقا همان ذهنیت منسوخ یعنی «قدرت به خودی خود همه چیز را توجیه می‌کند» است. با این حال، این تفکر در عمل غالبا نتیجه معکوس دارد. در واقع، رویکرد واشنگتن این موضوع که مشروعیت، واقعیت‌های داخلی و غرور ملی چگونه به نتایج واقعی و عینی منجر می‌شوند را نادیده‌ می‌گیرد.

دیپلماسی نیازمند تعامل دوطرفه و سازش است اما خواسته‌های آمریکا از ایران به‌اندازه‌ای زیاده‌خواهانه هستند که اساسا می‌توان آن را معادل این جمله ناتمام دانست «تسلیم شوید یا…»در رابطه با ایران، هر دور جدید فشار تنها و تنها به تقویت این روایت واقع‌بینانه منجر می‌شود که حاکمیت در برابر زورگویان خارجی ایستاده‌ است. این راهبرد به جای تضعیف سیستم، در واقع به تقویت همان چیزهایی می‌انجامد که با هدف از بین بردن آنها اتخاذ شده بود.

به نوشته میدل‌ایست‌مانیتوز، «یک مسیر بهتر به معنای پذیرش محدودیت‌های قدرت خام، همگرایی مجدد با متحدان و ایجاد فرآیند دیپلماتیکی است که بدون درخواست تسلیم کامل، نگرانی‌های واقعی هر دو طرف را لحاظ کرده و در نظر بگیرد. این به معنای کنار گذاشتم فشار نیست، بلکه به معنای فشار هوشمندانه تنیده با تنش‌زدایی و ثبات بلندمدت است.»

مخاطرات بسیار زیاد است. به‌راه‌انداختن یک جنگ «غیرقابل پیروزی»، نه تنها یک اشتباه سیاستی، بلکه فاجعه‌ای انسانی و اقتصادی خواهد بود. توهم قدرت شاید در لحظه قوی به نظر برسد، اما عواقب آن دردناک و طولانی خواهد بود.

نگارنده در پایان ادعا می‌کند: آمریکا به طور قطع قدرت مقابله با ایران را دارد. پرسش حقیقی این است که آیا واشنگتن برای پی‌بردن به اینکه قدرت خام به خودیِ خود «هرگز کفایت نمی‌کند»، به اندازه کافی درایت و خرد دارد یا خیر(؟) بدون برخورداری از این خرد، یک رقابت دشوار به راحتی می‌تواند به افتضاحی طولانی، پرهزینه و البته قابل اجتناب بدل شود.

ارسال دیدگاه
0 دیدگاه

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *