به گزارش خبر۲۴،سوم بهمنماه، جادهای در حوالی گنبدکاووس شاهد یک سانحه تلخ رانندگی بود؛ حادثهای که جان شهرزاد مخمی، بلاگر جوان و شناختهشده گنبدی را گرفت؛ دختری که در فضای مجازی با نام دیانا بهادران شناخته میشد و زندگیاش، درست مثل مرگش، هیچ نسبتی با اغتشاش، درگیری خیابانی یا روایتهای سیاسی نداشت.
حادثه یک تصادف؛ ساده، تلخ و واقعی بود، اما این واقعیت، برای برخی رسانهها کافی نبود؛ چند روز نگذشته بود که نام شهرزاد، بیاجازه خانوادهاش، بیاعتنا به حقیقت، و بیهیچ سندی، وارد سناریویی از پیشنوشتهشده شد؛ سناریویی که سالهاست در بزنگاههای اجتماعی ایران تکرار میشود؛ پروژه کشتهسازی.
رسانههای معاندی چون ایران اینترنشنال و بیبیسی فارسی، این بار هم بهجای روایت حقیقت، مسیر همیشگی خود را رفتند؛ سانحه رانندگی، در روایت آنها تبدیل شد به «جانباختن در اغتشاشات ۱۹ دی»؛ نام یک دختر، ابزار تکمیل پازل دروغ شد و یک خانواده داغدار، قربانی دوم این ماجرا.
پدر شهرزاد، هنوز در شوک از دست دادن دخترش است؛ هنوز صدای خندههایش در خانه میپیچد، هنوز وسایلش سر جایش مانده. اما پیش از آنکه بتواند با غم واقعی کنار بیاید، با غمی دیگر روبهرو شد؛ غمی تحمیلی، زخمدار و خشمآلود؛ او میگوید: دخترم را از ما گرفتند، بعد هم با دروغ، دوباره کشتند؛ اینجا، مرگ دیگر پایان نیست؛ آغاز سوءاستفاده است.
جایی که رسانههای بهاصطلاح مدافع حقوق بشر، بدون یک تماس، بدون یک پرسوجوی ساده، بدون احترام به خانواده متوفی، روایت دلخواه خود را میسازند و منتشر میکنند؛ روایتی که نه برای حقیقت، که برای خوراک خبری، موجسازی سیاسی و تحریک افکار عمومی نوشته شده است.
شهرزاد مخمی، نه در خیابان بود، نه در اغتشاش؛ او قربانی تصادف شد، نه قربانی سیاست، اما در اتاقهای خبر لندننشین، مرگ واقعی اهمیتی ندارد؛ مهم، «قاب مناسب» است. این نخستینبار نیست و احتمالاً آخرینبار هم نخواهد بود؛ نامها تغییر میکنند، شهرها عوض میشوند، اما روش همان است، درد مردم، سرمایه رسانهای میشود، اشک خانوادهها، تیتر میشود و حقیقت، زیر آوار روایتهای جعلی دفن میشود.
در این میان، صدای پدری که عزادار است، بلندتر از هر سندی حقیقت را فریاد میزند؛ صدایی که میگوید: «دختر من را با دروغ نکشید.»
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟