-
اندازه متن
+
به گزارش خبر۲۴،آذر ۱۳۲۲، تهران میزبان یکی از مهمترین نشستهای جنگ جهانی دوم بود؛ نشستی میان رهبران سه قدرت اصلی متفقین: فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و ژوزف استالین.اگرچه ایران در جنگ جهانی دوم رسماً بیطرف بود، اما از سال ۱۳۲۰ با اشغال نیروهای متفقین عملاً به عرصه نفوذ قدرتهای خارجی بدل شده بود. در زمان برگزاری کنفرانس، محمدرضا پهلوی تنها دو سال بود که پس از کنارهگیری اجباری پدرش، رضاخان، به سلطنت رسیده بود.
نکته قابل توجه آن است که شاه ایران در جلسات کنفرانس حضور نداشت و مذاکرات سرنوشتساز درباره آینده جنگ و حتی درباره وضعیت ایران، بدون مشارکت دولت ایران انجام شد. در واقع کشوری که خاکش محل نشست قدرتهای بزرگ بود، صدایش در مذاکرات حتی به آرامی نیز شنیده نمیشد.این رفتار، پیامی روشن داشت: قدرتهای بزرگ از پهلوی به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند، اما هیچگاه برای او به عنوان یک بازیگر مستقل، شأن و جایگاهی قائل نیستند. ایران در آن مقطع، صرفاً «پل پیروزی» برای متفقین بود و شاه، نظارهگر خاموش معاملهای بزرگ بر سر منافع ایران و این صحنه تاریخی، به نمادی از جایگاه واقعی خاندان پهلوی در محاسبات قدرتهای بزرگ تبدیل شد .
تاریخ تکرار میشود
هشتاد و دو سال بعد، این صحنه در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۲۶، با بازیگرانی جدید اما با همان منطق تکرار شد. رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه، در حالی که برای کسب مشروعیت بینالمللی به مونیخ رفته بود تنها در یک برنامه حاشیهای، طعم تلخ «ابزار بودن» را از زبان یک سناتور آمریکایی چشید. کریستین امانپور در این برنامه حاشیهای، در حضور رضا پهلوی از لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه آمریکایی پرسید که آیا به طور رسمی از او حمایت میکند؟ پاسخ گراهام یک کلمه بود: «نه» .
قدرتهای بزرگ از رضا پهلوی و پدرش همواره به عنوان ابزاری برای فشار بر حکومت ایران استفاده کردهاند، اما در عمل هیچگاه او را به عنوان یک گزینه جدی برای آینده ایران در نظر نگرفتهاند . پاسخ «نه» گراهام، نشان داد که واشنگتن حتی در سطح یک سناتور نیز حاضر نیست سرمایه سیاسی خود را صرف پروژهای کند که فاقد پایگاه اجتماعی مؤثر در داخل ایران است. خاندان پهلوی همواره در یک فرایند معیوب گرفتار بودهاند: «تکیه بر حمایت خارجی برای کسب و تداوم قدرت» که البته نتیجه آن نیز چیزی جز تحقیر، فرار و انزوا نبوده است. اتفاق اخیر بار دیگر اثبات کرد که مشروعیت سیاسی را نمیتوان از خارج وارد کرد و هر که بر شانههای بیگانه تکیه زند، سرنوشتی جز بیآبرویی و طرد شدن ندارد.
اگر رضا پهلوی کمی وقت برای مطالعه خاطرات همراهان پدرش میگذاشت به چنین بیآبرویی و تحقیری گرفتار نمیشد.به عنوان مثال اسدالله علم در یادداشتهای ۸ اردیبهشت ۱۳۵۶ مینویسد: «کیسینجر با شوخی یک وقتی به من گفت: دشمن آمریکا بودن ممکن است خطرناک باشد اما دوست آمریکا بودن کشنده است. کیسینجرِ پدر سوخته، مرد عاقلی بود. وای بر ما که متکی به چنین احمقهایی هستیم. به قول دهاتیهای رشتی:پیشنماز ده که مرغابی بوداندر آن ده بین چه رسوایی بود »
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟