به گزارش خبر ۲۴؛ پیشگفتار کتاب نقبی میزند به شروع آشنایی علی شیرازی با حاج قاسم سلیمانی در سال ۱۳۶۱، زمانی که جوان اهل کشکوئیه رفسنجان که از نوجوانی طلبگی آغاز کرده بود به حکم سرنوشت راهی مدرسه علمیه کرمانیها شد. وی که با شکل دادن به بسیج رفسنجان در مسجد جامع رفسنجان فعالیتهای جدی خود را آغاز کرد در آبان ۱۳۵۹ توانست اولین گروه آموزشدیده را از این مرکز به جبهه اعزام کند. همکاری علی شیرازی با حاج قاسم در همان سالهای اولیه جنگ با گرفتن مسئولیت تبلیغات لشکر بیشتر میشود. در کتاب حاجقاسمی که من میشناسم، شرح این قرابت در عرصههای متعدد، تعریف میشود.
فرم ارائه محتوا در این کتاب براساس موضوع، بخشبندی شده است. طبق فصلبندی مندرج در ابتدای کتاب باید با یک پیشگفتار، یازده بخش موضوعی و یک بخش تصاویر مواجه باشیم که البته کتاب شامل یک پیشگفتار، دوازده فصل و یک بخش مربوط به تصاویر است. در این لیست بخش اول با موضوع شهادت بزرگ درج نشده اما افتتاح خوب کتاب را رقم میزند.
این بخش با عنوان «شهادت بزرگ» خاطره چگونه شنیدن خبر شهادت حاجقاسم سلیمانی است که علی شیرازی تعریف میکند و فصل اول به نوعی به فصل آخر که با نام حماسه تشییع آمده، پیوند میخورد.
در واقع نویسنده در فرم دایرهای ابتدا و انتهای متن را دست به دست هم میدهد؛ با شهادت شروع و با تشییع تمام میکند، این امر ضمن ایجاد انسجام در نگارش، تصویر کاملی از یک اتفاق را میان شناساندن شخصیت سردار به خواننده میدهد.
نویسنده گاهی توانسته در حین خاطرهگویی برشی از صحنهسازی روایی را به خواننده نشان دهد؛ مثلاً در صفحه بیست و یک مینویسد: «… به همین بهانه که مثلاً خبری از این حمله بگیرم، به اتاقش رفتم، تنها نشسته بود و چیزی میخواند. هنوز احوالپرسی میکردیم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت؛ آقای اکبری بود؛ معاون فرهنگی نیرو. به او گفت: آقای اکبری، به آقای حسنیِ اوج بگو بدون رودربایستیِ من تصمیم بگیرد…»
امثال همین تصویرهای ساده در مسیر روایت توانسته متن باورپذیر و ملموسی به خواننده ارائه کند.
آنچه کتاب را به لحاظ مطالعات تاریخی حائز اهمیت میکند اشاره به چگونگی تشکیل بسیج همگانی در منطقه و نیروهای مدافع حرم است. چنانچه وقتی پای داعش برای به ضعف کشاندن جبهه مقاومت، به سوریه و عراق باز میشود، حاج قاسم برای مقابله با آن، ارتشی منطقهای به وجود میآورد، نیروهای افغانستانی در لشکر فاطمیون، پاکستانیها در لشکر زینبیون، رزمندههای عراقی در حشدالشعبی، حیدریون و نیروی دفاع وطنی سوریه، همگی توسط حاج قاسم قوای ارتش بزرگ نیروهای مدافع حرم را تشکیل میدهند. آنچه که اهمیت این مبحث را دوچندان میکند، فرمانبرداری همه این جناحها است که حاصل اعتمادشان به حاج قاسم بوده است و شرح آن را میتوان در کتاب و منابع ذکر شده در زیرنویسها یافت.
راوی با اشاره به شناخت و آگاهی که حاج قاسم سلیمانی از افکار و برنامههای دشمن داشت توضیح میدهد چگونه زمانی که حمله داعش پیش میآمد به دشمن و منطقه مسلط میشد و در بیشتر عملیاتها نتیجه مطلوب میگرفت.
امتناع از تقدیر شدن حرفی است که نویسنده به عنوان دوست صمیمی و قدیمی حاج قاسم بارها تکرار میکند یکی از تقدیرهایی که ایشان به سختی میپذیرد دریافت نشان ذوالفقار است. ذوالفقار که بالاترین نشان جمهوری اسلامی است توسط رهبری به ایشان اعطا میشود.
بخشی از کتاب که به یکی از ظریفترین و لطیفترین و شاید عرفانیترین ابعاد شخصیتی حاج قاسم پرداخته ماجرای صفحه هفتاد و شش و آهوهای کنار قرارگاه نیروی قدس است. راوی میگوید: سردار سلیمانی به همه جوانب دقت داشت. کنار قرارگاه نیروی قدس کوهی است که چند آهو در آنجا زندگی میکنند و گاهی تا پشت سیمهای خاردار میآیند، حاج قاسم دستور داده بود برایشان علوفه توی کوه پخش کنند. اگر تهران بود و فرصت داشت، خودش این کار را میکرد،گاهی از سوریه به مسئول قرارگاه زنگ میزد که «غذای آهوها یادت نرود.»! یکی از دوستان گفت: «حاجی، اینجا هم حواست به آهوها هست؟» گفت«من به دعای آهوها نیاز دارم»
یکی از ویژگیهای کتاب آوردن زیرنویسهای دقیق در بیشتر صفحات است. این زیرنویسها گاهی اشاره به ماجرای مرتبطی دارد که در کتاب دیگری ذکر شده و اینطور تعریف منبع میشود و گاهی برای تکمیل و توضیح مطلب شماره خورده میان متن میآید و آن را غنی میکند.

زبان روایت ساده و روان است و همانطور که روی جلد هم آمده روایتگونه، خاطرهگویی میشود. فرایند زبانی گاهی به داستانگویی گرایش دارد، این گرایش بیشتر در شروع فصلها و گاهی در کل یک فصل مثل فصل آخر نمود دارد. مادامی که زبان، قصهگو است خواننده جذب بیان میشود و قصه را دنبال میکند اما در میانه متن وقتی خاطرات پشت هم گفته میشود زبان، فرم گزارشی میگیرد و اینجا دیگر، گیرایی و تعلیق کتاب، روی جذابیت متن و خاطره و در واقع اصل موضوع میرود نه فرم قصهگوی شیرین داستانی. این نوسان باعث میشود، خواننده بارها پس از دلآرامیای که زبان قصهگو برایش به ارمغان آورده با گزارش و پشتهمگویی مواجه شود و بپذیرد قرار است خاطرات را بدون هیچ رشته متصل داستانی پشت سرهم بخواند.
نویسنده با عناوینی که برای هر فصل به عنوان موضوع مجزا انتخاب کرده گاهی خاطرات مشهوری که بین مردم دهان به دهان میشود را تعریف میکند و برعکس گاه از پشتپردههای ناگفته میگوید. یکی از گفتههای مشهور ایشان که در صفحه چهل و هفت کتاب آمده مربوط به پذیرش تفاوتها برای حفظ اتحاد و همدلی بین مردم و مسئولین است که میگوید: « من و آدمهای خودم؛ من و رفقای خودم؛ من و مریدهای خودم؛ این بیحجاب است؛ این باحجاب است؛ این چپ است؛ آن راست است؛ این اصلاحطلب است؛ او اصولگراست خوب پس چه کسی را میخواهید حفظ کنید؟ همان دختر کمحجاب، دختر من است؛ دختر ما و شماست؛ نه دختر خاص من و شما؛ اما جامعه ماست. اینها همه مردم ما هستند. اینها، بچههای ما هستند. فقط رابطه حزباللهی با حزباللهی معنا ندارد. رابطۀ حزباللهی با کسی که دینش ضعیفتر است، موضوعیت دارد؛ این کار را بکنیم. جامعه ما، خانواده ماست.»
یادآوری نوع شهادت سردار سلیمانی و آگاهی ایشان از زمان شهادت و سفرهای خداحافظی که داشتند در نوع خود یکی از اشارات خوب و خواندنی کتاب است. پس از آن تشییع با شکوه و کمنظیر ایشان از کربلا و نجف تا اهواز، مشهد، تهران و کرمان است که نویسنده در فصل آخر، این روایت را با عنوان حماسه تشییع به رشته تحریر درآورده است.
سرانجام ماجرای آرام گرفتن ایشان کنار شهید حسین یوسفاللهی به خواست خود و داشتن قبری ساده که روی آن تنها عنوان سرباز وطن ذکر شده باشد، اشارهای است که نویسنده به جا در پایان کتاب آورده است.
کتاب حاجقاسمی که من میشناسم با توجه به اینکه روایت رفاقت چهلساله علی شیرازی است، حجم کمی نسبت به زمانی که عنوان شده و نسبت به صمیمتی که ایشان با راوی داشتهاند دارد با اینحال فشردگی در بیان ویژگیها و روحیات و عملکرد حاج قاسم توسط راوی این جریان را توجیه میکند.
از طرفی در این فشردهگویی، راوی با بیان خاطراتش قصد دارد حاجقاسم را آنطور که میشناخته برای خواننده تشریح کند و نویسنده نیز با همین قصد به کار کتاب پرداخته است؛ اما در همین فرایند خواننده متوجه تفاوت یا شاید بشود گفت شکاف عمیق شخصیتی حاجقاسم نسبت به دیگران میشود که گرچه این شکاف وجود داشته ولی به جهت پشت هم آمدن ویژگیهای مثبت ایشان و خاطرات خوب از فضیلتهایشان، حاجقاسمِ معرفی شده در کتاب با فاصله زیاد از دیگران شخصیتپردازی میشود، و این سؤال برای خواننده پیش میآید، آیا ایشان هیچوقت خطایی هم داشتهاند؟ آیا در حرفهاشان هیچوقت به اشتباهی اعتراف کردهاند؟ البته موردی پیش میآید که در کتاب آمده در خصوص فردی که با وعده آزادی و تأمین دستگیر میشود، رهبری تذکر میدهند فوری آزادش کنند.
ولی در کل هم زبان دیگران هم زبان نویسنده هم زبان راوی، کار را به نوعی جلو میبرد که شخصیت حاجقاسم سلیمانی بینقص و آسمانی به نظر میرسد و همانطور که گفته شد دلیلش پشت هم آمدن فضیلتهای ایشان است.
این کتاب حاوی توصیههای مکرر پنهان و آشکار سردار است که در نوع خود امروزه شاید حکم وصیتنامه داشته باشد.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟