به گزارش خبر ۲۴؛ محسن ردادی طی یادداشتی نوشت:
اظهارات اخیر محمد خاتمی بار دیگر همان دوگانه آشنای سالهای گذشته را به فضای سیاسی ایران بازگرداند. او مخالفان مذاکره را «جنگطلب» معرفی کرد: «صلح را خیانت دانستن و صلحجویی را خلاف مرام حسین بن علی(ع) معرفی کردن به هیچوجه با جوهر اسلام محمدی(ص) نسبتی ندارد. … من به حکم انصاف و اخلاق و خرد، طرفداران جنگ و انتقام و تلاشگران سیاسی و رسانهای را برای ناکام گذاشتن توافق و ایجاد دوگانگی در حکمرانی و قطبی کردن جامعه، همدل با اسرائیل نمیدانم ولی میگویم اگر چه بسیاری از آنان نیت خوب دارند، در عمل همان راهی را میروند که اسرائیل میرود. … انتظار دارم در این شرایط خطیر همه شخصیتها و اندیشمندان و جریانها و نهادهای مدنی و سیاسی و رسانهها و نهادهای تبلیغی در تبیین و ترویج اندیشه صلح و عقلانیت و گفتوگو و تحذیر از افراط و خشونت و جنگافروزی به میدان آیند».
این ادبیات البته تازگی ندارد؛ در ۲ دهه گذشته نیز هرگاه درباره سیاست خارجی یا نسبت ایران با غرب اختلافی شکل گرفته، منتقدان مذاکره غالباً با برچسبهایی مانند افراطی، تندرو یا جنگطلب توصیف شدهاند اما پرسش اساسی این است: آیا واقعاً اختلاف امروز بر سر جنگ و صلح است؟
به نظر میرسد چنین چارچوبی، مساله را بهدرستی توضیح نمیدهد. تقریباً همه نیروهای سیاسی، صلح را برای کشور مطلوب میدانند و هیچ جریان جدی، جنگ را به عنوان یک هدف مطلوب دنبال نمیکند. نزاع اصلی جای دیگری است؛ اختلاف بر سر این است که در جهان امروز، صلح چگونه به دست میآید؟ آیا مذاکره به تنهایی میتواند امنیت ایجاد کند یا آنکه مذاکره زمانی مؤثر است که بر پشتوانه قدرت و بازدارندگی استوار باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، پیش از ورود به مباحث سیاست خارجی، باید از زاویهای عمیقتر به موضوع نگریست؛ از منظر جامعهشناسی معرفت و پارادایمهایی که شیوه فهم ما از جهان را شکل میدهد.
چارچوب تحلیلی جامعهشناسی معرفت
یکی از مهمترین آموزههای جامعهشناسی معرفت آن است که انسانها جهان را آنگونه که هست مشاهده نمیکنند، بلکه آن را از خلال چارچوبهای ذهنی، تجربههای تاریخی و نظامهای فکری خود تفسیر میکنند. آنچه ما «واقعیت» مینامیم، همواره از صافی یک پارادایم عبور کرده است. به همین دلیل است که ۲ تحلیلگر، با مشاهده یک رویداد واحد، ممکن است به ۲ نتیجه کاملاً متفاوت برسند، چون هر یک از دریچهای متفاوت به همان واقعیت مینگرند.
این نکته درباره منازعات سیاسی نیز صادق است. بخش مهمی از اختلافهای امروز را نمیتوان صرفاً با انگیزههای جناحی یا رقابتهای سیاسی توضیح داد. در سطحی عمیقتر، ۲ پارادایم متفاوت در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند که هر یک منطق خاص خود را برای فهم جهان و سیاست بینالملل دارند.
نظم جهانی از دید لیبرالیسم
پارادایم غالب در میان بخش قابل توجهی از جریان اصلاحطلب، ریشه در سنت لیبرالی روابط بینالملل دارد؛ سنتی که گفتوگو، همکاری، نهادهای بینالمللی، وابستگی متقابل اقتصادی و اعتمادسازی را مهمترین ابزارهای تولید امنیت میداند. در این چارچوب، جنگ بیش از آنکه محصول تضاد منافع و موازنه قدرت باشد، نتیجه سوءتفاهم، فقدان گفتوگو یا شکست دیپلماسی تلقی میشود. بنابراین راهحل نیز مشخص است: مذاکره بیشتر، اعتماد بیشتر و تعامل گستردهتر. وقتی چنین پارادایمی بر ذهن یک سیاستمدار یا تحلیلگر حاکم باشد، بسیاری از مواضع او قابل پیشبینی خواهد بود. در نگاه این فرد، منتقدان مذاکره، جنگطلب تلقی میشوند! از همین رو است که در ادبیات بخشی از اصلاحطلبان، دوگانه «مذاکره/ جنگ» همچنان محور تحلیل باقی مانده است.
اما پرسش اساسی این است: آیا جهان امروز هنوز بر اساس همان پارادایم لیبرالی ۲ دهه پیش عمل میکند یا آنکه واقعیتهای جدید، قواعد بازی را تغییر داده؟ پاسخ به این پرسش، کلید فهم اختلاف امروز بر سر سیاست خارجی ایران است.
جهان دیگر بر پاشنه لیبرالیسم نمیچرخد
اگر نقدی به سخنان اخیر آقای خاتمی و بخشی از جریان اصلاحطلب وارد باشد، پیش از آنکه سیاسی باشد، معرفتشناختی است. مساله این نیست که آنان صلح را دوست دارند و دیگران جنگ را؛ اختلاف اصلی بر سر این است که صلح در جهان امروز چگونه به دست میآید؟
پاسخ آقای خاتمی همچنان همان پاسخی است که دهه ۷۰ خورشیدی ارائه میشد؛ یعنی گفتوگو، مذاکره، نهادهای بینالمللی، اعتمادسازی و همکاری. این نگاه، فرزند دورهای از نظام بینالملل است که پس از پایان جنگ سرد شکل گرفت؛ دورهای که بسیاری از نظریهپردازان غربی از «پایان تاریخ» و پیروزی لیبرالیسم، جهانی شدن، گسترش لیبرالـدمکراسی و کاهش نقش قدرت سخت سخن میگفتند. در همان فضا بود که نظریه «گفتوگوی تمدنها» مطرح و با استقبال سازمان ملل نیز روبهرو شد. اما جهان در ۲ دهه اخیر مسیر دیگری را پیموده است. حمله آمریکا به عراق بدون مجوز شورای امنیت، جنگهای افغانستان و لیبی، بحران اوکراین، رقابت فزاینده آمریکا و چین، جنگ غزه و افزایش تنشهای منطقهای، همگی نشان داد منطق مسلط سیاست جهانی، بیش از آنکه بر گفتوگو استوار باشد، بر توازن قدرت و بازدارندگی استوار است. حتی بسیاری از نظریهپردازان غرب نیز از بازگشت «رئالیسم» و افول خوشبینی لیبرالی سخن گفتهاند. نمونه برجام از این منظر اهمیت ویژهای دارد. جدا از ارزیابیهای سیاسی، این تجربه نشان داد توافق دیپلماتیک، به تنهایی تضمینکننده امنیت یا ثبات نیست. خروج یکجانبه رژیم آمریکا از توافق، این واقعیت را آشکار کرد که حتی امضای قدرتهای بزرگ نیز در برابر تغییر موازنههای سیاسی و قدرت داخلی آنها مصونیت مطلق ایجاد نمیکند. از همین رو، بسیاری از دولتها در سالهای اخیر، در کنار دیپلماسی، سرمایهگذاری گستردهای بر توان بازدارندگی نظامی، امنیتی و فناورانه خود انجام دادهاند.
از این منظر، مشکل اصلی آن است که بخشی از جریان اصلاحطلب همچنان با عینک پارادایم لیبرالی و گفتوگوی تمدنها به جهانی مینگرد که قواعد آن دگرگون شده است. آنان هنوز مذاکره را نقطه آغاز امنیت میدانند، در حالی که تجربههای متعدد نشان میدهد در بسیاری موارد، قدرت است که مذاکره مؤثر را ممکن میکند، نه مذاکره که قدرت را خلق کند.
همین تفاوت پارادایمی است که سبب میشود ۲ طرف، حتی درباره یک رخداد واحد نیز برداشتهایی کاملاً متفاوت داشته باشند. هنگامی که جناب آقای عراقچی اعلام میکند در جریان مذاکرات اسلامآباد به وقوع جنگ اطمینان داشته، این سخن برای یک تحلیلگر واقعگرا نشانه آن است که مذاکره لزوماً مانع جنگ نیست اما برای کسی که همچنان در پارادایم لیبرالی میاندیشد، راهحل همچنان افزایش گفتوگو و گسترش مذاکرات خواهد بود.
چرا لیبرالهای ایرانی، هیچوقت آمریکا را مسؤول شکست مذاکرات تلقی نمیکنند؟
تحلیلی که در رابطه با تفاوت ۲ پارادایم مطرح شد، به ما توضیح میدهد چرا بخشی از اصلاحطلبان، حتی پس از تجربههای متعدد، همچنان نیروهای داخلی را مسؤول شکست مذاکرات معرفی میکنند. در چارچوب فهم آنها، مذاکره ذاتاً راهحل تلقی میشود، بنابراین اگر مذاکره به نتیجه نرسد یا به جنگ بینجامد، اشکال نه در خود این فرض، بلکه در عواملی جستوجو میشود که مانع تحقق آن شدهاند. در نتیجه، نگاه انتقادی بیش از آنکه متوجه رفتار آمریکا یا ساختار قدرت در نظام بینالملل باشد، متوجه مخالفان داخلی مذاکره میشود. به عنوان مثال آقای فاضل میبدی با اشاره به آغاز مجدد جنگ پس از تفاهم اسلامآباد، خطاب به سربازان وطن که به قول ایشان «با شلیک چند موشک آتش جنگ را دوباره برافروختند» توئیت میزند: «آی جنگطلبها! رحم کنید».
نمونههای این رویکرد را در سالهای اخیر بارها دیدهایم. خروج یکجانبه آمریکا از برجام نیز نتوانست این چارچوب ذهنی را در میان این دسته از اصلاحطلبان دگرگون کند و همچنان این روایت تکرار شد که اگر فضای سیاسی داخلی هماهنگتر عمل میکرد، برجام میتوانست حفظ شود. اکنون نیز با وجود آنکه برخی مسؤولان اجرایی و دیپلماتیک اذعان کردهاند حتی در میانه مذاکرات نیز احتمال وقوع جنگ را جدی میدانستند، باز هم بخشی از این جریان، منتقدان مذاکره را به جنگطلبی متهم میکنند.
به هر حال، آقای خاتمی و همفکرانش در مسیری نادرست، صلح را میجویند و منابع قدرت داخلی را تخریب میکنند. این سخنان و اندیشهها، افکار عمومی را نیز به این مسیر نادرست میکشاند. واقعیت آن است که صلح، دستکم در خوانش امروزی، حاصل مذاکره نیست و از بازدارندگی حاصل میشود. ترویج رویکردهای غیررئالیستی لیبرالیستی، باعث تضعیف توان دفاعی ایران، کاهش تابآوری ملی و در نهایت ادامه جنگهای فرساینده خواهد شد.
از همین رو، شاید بیش از آنکه دوگانه صلح/ جنگ واقعی باشد، دوگانه واقعگرایی/ ایدهآلیسم لیبرالیستی را باید برقرار بدانیم. اگر قرار است محمد خاتمی و همفکرانش را برادرانه نقد و اصلاح کنیم، باید آنها را متوجه واقعیتهای جهان امروز کرد تا بهتدریج با این حقیقت روبهرو شوند که سال ۲۰۰۱ (سال گفتوگوی تمدنها) ربع قرن است تمام شده!
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟