به گزارش خبر ۲۴ علیرضا شیخ عطار طی یادداشتی نوشت؛
اروپا تا آغاز جنگ جهانی دوم قدرت اول جهان بود؛ بهویژه دو کشور انگلیس و فرانسه. علت اصلی این برتری، بهرهبرداری گسترده از استعمار همراه با دسترسی ارزان و گاه مجانی به منابع کشورهای تحت سلطه همچنین تحولات فکری و علمی پس از رنسانس بود که زمینهساز پیشرفتهای چشمگیر علمی شد. اگر تا پیش از جنگ جهانی دوم بررسی شود، بیشترین برندگان جایزه نوبل نیز از کشورهای اروپایی بودند.
این روند با دو جنگ جهانی_ بهویژه جنگ جهانی دوم_ دستخوش تغییر اساسی شد. آلمان که در پی تبدیل شدن به قدرت برتر اروپا و حتی یک ابرقدرت بود، در جنگهای جهانی اول و دوم قاره اروپا را به ویرانی کشاند. خسارتهای وارده به اروپا در جنگ جهانی دوم بهقدری سنگین بود که حتی امروز نیز آمار دقیق آن کمتر بیان میشود. در مقابل، آمریکا که در آن سوی کره زمین قرار داشت، از پیامدهای مستقیم این جنگها مصون ماند و توانست ثروت و توان اقتصادی خود را افزایش دهد. منابع معدنی فراوان، از نفت و طلا تا انواع فلزات، در کنار جامعه مهاجرپذیر و جذب مهاجران جسور اروپایی، آمریکا را به یک قدرت جدی در نظام بینالملل تبدیل کرد.
در هر دو جنگ جهانی_ بهویژه جنگ دوم_ این آمریکا بود که اروپا را از تهاجم آلمان نجات داد. ورود گسترده نیروها و تجهیزات آمریکایی و حتی کنترل بخشهایی از اروپا ازجمله آلمان غربی موجب شد این کشورها برای سالها تحت نفوذ مستقیم واشنگتن قرار گیرند. در چنین شرایطی اروپا بهطور طبیعی دچار عقبافتادگی شد؛ عقبافتادگیای که با ظهور کمونیسم و قدرتگیری شوروی تشدید شد.
شوروی توانست حدود ۴۰درصد اروپا را بهطور مستقیم یا از طریق احزاب کمونیست تحت نفوذ خود درآورد و همین امر، تهدیدی جدی برای اروپای غربی محسوب میشد.
در نتیجه کشورهای اروپای غربی که تجربه تلخ نازیسم و جنگ جهانی دوم را پشت سر گذاشته بودند برای تأمین امنیت خود به آمریکا متوسل شدند و حتی از حضور نیروهای آمریکایی و ایجاد پایگاههای نظامی در خاک خود استقبال کردند؛ پایگاههایی که عملا اختیار چندانی در آنها نداشتند. از سال ۱۹۴۵ به بعد این وضعیت تثبیت شد و در همین راستا، پیمان ناتو برای دفاع از اروپای غربی در برابر کمونیسم شکل گرفت؛ پیمانی که بیشترین بودجه، نیرو و تجهیزات آن را آمریکا تأمین میکرد و بهواسطه آن، نفوذ واشنگتن در اروپا بیش از پیش گسترش یافت.
تا زمانی که تهدید کمونیسم وجود داشت اروپا با اتکا به آمریکا مشکل چندانی با هژمونی این کشور نداشت؛ حتی اگر آمریکا بر ارتشها، نظام مالی و تجارت اروپا مسلط بود. با این حال، از دهههای پس از جنگ جهانی دوم بهتدریج انتقادهایی در محافل روشنفکری، دانشگاهی، رسانهها و حتی میان افکار عمومی اروپا نسبت به این هژمونی شکل گرفت. نباید فراموش کرد که اروپا در دهههای ۵۰، ۶۰ و ۷۰ میلادی سیاستمداران قدرتمندی داشت که قادر بودند نوعی تعامل، حتی تعامل برد_برد با آمریکا برقرار کنند؛ چهرههایی، چون دوگل و میتران در فرانسه، مارگارت تاچر در انگلیس و بعدها مرکل در آلمان.
اما از آغاز قرن بیستویکم_ بهویژه در دهه اخیر_ این سیاستمداران بهتدریج جای خود را به افرادی با توان بسیار کمتر دادند که قدرت تعامل مؤثر با آمریکا را نداشتند. همزمان در آمریکا فردی مانند دونالد ترامپ به قدرت رسید که با ویژگیهایی، چون خودشیفتگی، جاهطلبی و رفتار غیرصادقانه، شکافهای پیشین را به بحران آشکار تبدیل کرد. در این چارچوب، سه موضوع بهعنوان مصادیق بارز بحران روابط اروپا و آمریکا مطرح شد: اوکراین، گرینلند و مسأله رژیم صهیونیستی.
در بحران اوکراین، اروپا با احساس تهدید جدی مواجه شد؛ بحرانی که ریشههای آن به سیاستهای ناتو و واکنش روسیه بازمیگشت. ترامپ با ادعای حل سریع بحران نشان داد تصور میکند میتواند با معاملهگری موضوع را جمعبندی کند، اما در عمل چنین نشد.
موضوع دیگر گرینلند بود؛ سرزمینی خودمختار تحت حاکمیت دانمارک که با طرح ادعاهای ترامپ درباره اهمیت ژئواستراتژیک آن و تهدید روسیه و چین به کانون تنش بدل شد. لحن تهدیدآمیز و غیردیپلماتیک ترامپ در این زمینه، نگرانیهای اروپا را تشدید کرد. مسأله فلسطین و حمایت یکجانبه و کامل آمریکا از رژیم صهیونیستی نیز اختلافنظرهای جدی میان دو سوی آتلانتیک ایجاد کرد؛ هرچند اروپا نیز حامی اسرائیل بوده، اما رویکردها متفاوت بود.
در این میان، موضوع ایران نیز جایگاه خاصی داشت. آمریکا تمایل داشت اختلاف هستهای را بهتنهایی و بدون نقشآفرینی جدی اروپا پیش ببرد؛ همانگونه که در برجام نیز عملا مذاکره اصلی میان ایران و آمریکا انجام شد و اروپا در حاشیه قرار گرفت. تلاش ترامپ برای ایجاد «برجام دوم» با تمرکز بیشتر بر توان موشکی و مسائل فراتر از هستهای نهایتا به تشدید تنشها و وقوع جنگ ۱۲روزه انجامید.
مجموع این تحولات موجب شد اروپا به این جمعبندی برسد که فاصله گرفتن از آمریکا شاید بتواند امنیت بیشتری برای آن بههمراه داشته باشد؛ هرچند در موضوع اوکراین از تنها ماندن هراس دارد و در پرونده گرینلند نیز نگران تعدی آمریکا بود.
بهطور خلاصه عملکرد منفعل اروپا در برابر آمریکا، از دوران جنگ سرد و کمونیسم تا مذاکرات هستهای ایران و سایر بحرانهای جهانی، به یک سنت تبدیل شد؛ سنتی که باعث شده سیاستمداران آمریکایی اصولا اروپا را بازیگری مستقل در بحرانهای جهانی ندانند.
این بحران میان اروپا و آمریکا فروکش نخواهد کرد چراکه حتی اگر سیاستمداران اروپایی بخواهند عقبنشینی کنند، افکار عمومی اروپا امروز با ۵۰ یا حتی ۲۰سال پیش تفاوت اساسی دارد. تظاهرات، مقالات رسانهای و فضای مجازی همگی نشاندهنده نارضایتی فزاینده از هژمونی آمریکا در اروپا هستند.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟