عملیات روز چهارشنبه رژیم صهیونیستی لبنان، به گفته خودشان ذیل استراتژی “قطع سر” دستهبندی میشد زیرا اماکن فرماندهی و کنترل حزب الله را هدف قرار داده و مبتنی بر فروپاشی آن اجرا شده بود، جایی که کاتز به صراحت گفت که این دومین ضربه مهلک ما به حزب الله پس از عملیات پیجری بوده است! با این حال، علیرغم حجم جنایت در بیروت، در کمتر از ۲۴ ساعت حزبالله عملیاتهای خود را آغاز کرد و با ثبت ۵۰ عملیات که هم رده بالاترین روزهای کاری حزب در ۴۰ روز قبلی بود، یک شگفتی برای دشمن آفرید. این عملیاتها دو ویژگی داشتند: اول. حفظ و برتری آتش بر شهرکهای شمالی اراضی اشغالی دوم. اجرای عملیاتهای عمیق با موشکهای سنگینتر فادی ۴ و ۵ با هدف قرار دادن حیفا، تلآویو و بندر اشدود اما این در یک زمینه گستردهتر نظامی باید بررسی شود:
تبدیل غافلگیری به دامی برای عامل؛ یک چارچوب تحلیلی از زمان آغاز عملیات سیل الاقصی، رژیم صهیونیستی در دام یکی از مهمترین اصول جنگ افتاده است: غافلگیری. این حمله که نهادهای امنیتی و نظامی اسرائیل را غافلگیر کرد، یک شوک استراتژیک بود که اثرات آن هنوز هم احساس میشود، چرا که شکنندگی یک دکترین نظامی مبتنی بر فناوری و اطلاعات پیشرفته را آشکار کرد. موفقیت غافلگیری در هر جنگی یک عامل تعیینکننده است که ممکن است سرنوشت کل نبرد را تعیین کند. تقریباً یک سال بعد، اشغالگران تلاش کردند ابتکار عمل را به دست بگیرند و همین اصل را علیه محور مقاومت به کار گیرند و با حمله غافلگیرانه به لبنان، به این باور که حمله سریع، اعتبار آنها را باز خواهد گرداند، این اقدام را انجام دادند. با این حال، پاسخهای موشکی مقاومت اسلامی با پرتاب موشکهای بالستیک به سمت تل آویو و اماکن حساس، بار دیگر معادله را معکوس کرد و دشمن را مجبور به آتش بس کرد. همین سناریو در جنگ ۱۲ روزه علیه ما تکرار شد، زمانی که طرح غافلگیرانه صهیونیستها تنها در ۱۵ ساعت شکست خورد. بنابراین، ایده کنترل و غافلگیری سه بار متوالی شکست خورد: در غزه ، سپس لبنان و سپس ایران و مجدداً در ایران و اکنون در لبنان، در حالی که مقاومت همچنان قادر به جذب شوک و تبدیل آن به فرصت است. غافلگیری، آنطور که در نظریههای نظامی تعریف شده است، مبتنی بر حمله به دشمن در زمان، مکان یا روشی غیرمنتظره است تا فلج روانی و عملیاتی ایجاد کند که به مهاجم اجازه میدهد به سرعت و با حداقل هزینه به اهداف خود دست یابد. با این حال، این اصل نیازمند دو شرط اساسی است: ۱. پنهانکاری مطلق و ۲. داشتن ارزیابی دقیق از دشمن. هرگونه نقص در هر یک از این دو، غافلگیری را به دامی برای عامل آن تبدیل میکند. در جنگهای متعارف، ارتشهای مدرن شبیه قطاری هستند که با سرعت بالا روی یک ریل دقیق حرکت میکند. وقتی یک حمله غافلگیرانه به طور غیرمنتظره رخ میدهد، کل سیستم از مسیر خود خارج میشود. در این زمینه، حملات غافلگیرانه به فرماندهی، ارتباطات، رادار و سیستمهای الکترونیکی – اعصاب حیاتی ارتش – حمله میکنند. وقتی این اعصاب مختل میشوند، ارتش دچار سردرگمی میشود و اعتماد به نفس خود را از دست میدهد و به روشهای تصمیمگیری کندتر و سنتیتر روی میآورد و به دشمن خود زمان ارزشمندی برای مانور و گسترش نیروهایش میدهد . با این حال، در نیروی نامتقارن، وضعیت کاملاً متفاوت است. جنگجوی نامنظم از قبل در محیطی از عدم قطعیت زندگی میکند و دکترین جنگی آنها مبتنی بر سازگاری و انعطاف است، نه برنامههای سفت و سخت. بنابراین، غافلگیر کردن آنها به معنای سنتی دشوار است، زیرا غافلگیری در ذات آنهاست. در عرصههای مقاومت، هیچ مرکز ثقل واحدی وجود ندارد که بتوان با ضربه زدن به آن، آنها را فلج کرد. نیرو بین واحدهای کوچک و مستقلی توزیع میشود که قادر به ادامه جنگ حتی در صورت قطع ارتباط با فرماندهی خود هستند . از این رو، برای ارتشهای منظم، غافلگیری ویروسی است که سیستم را مختل میکند، در حالی که برای نیروهای مقاومت، عنصر ذاتی برنامهریزی رزمی آنهاست. به همین دلیل است که تل آویو با وجود به کارگیری مداوم اصل “هدفگیری عمودی” در تهران و بیروت نمیتواند آنها را فلج کرده و این نیروها پس از جذب شوک و ضربه و با سازماندهی مجدد، روند وارد آوردن ضربات تاثیرمحور به دشمن را آغاز میکنند.
-
اندازه متن
+
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟