رسانه تصویری خبر۲۴

همان ساعتی که شعر را خواندم، محمدرضا پر کشید

همان ساعتی که شعر را خواندم، محمدرضا پر کشید

پدر محمدرضا طالبی می‌گوید: لباس مشکی محمدرضا را پوشیدم؛ همان لباسی که حالا برایم بوی دلتنگی می‌داد. با خودم گفتم: «باباجان! تو همیشه یک شعر را خیلی دوست داشتی. همیشه می‌گفتی: بابا، این شعر را بیا در هیئت بخوان. من تا حالا این شعر را نخوانده‌ام. امشب می‌روم هیئت؛ اگر…

- اندازه متن +

پدر محمدرضا طالبی می‌گوید: لباس مشکی محمدرضا را پوشیدم؛ همان لباسی که حالا برایم بوی دلتنگی می‌داد. با خودم گفتم: «باباجان! تو همیشه یک شعر را خیلی دوست داشتی. همیشه می‌گفتی: بابا، این شعر را بیا در هیئت بخوان. من تا حالا این شعر را نخوانده‌ام. امشب می‌روم هیئت؛ اگر حضرت زهرا (س) اجازه داد و توفیق نوکری نصیبم شد، همین شعر را برایت می‌خوانم.» آن شب راهی هیئت شدم. رسیدم، شروع به خواندن کردم و حال و هوای مجلس عجیب خوب بود. شعر را خواندم؛ همان شعری که محمدرضا این‌همه دوستش داشت. ساعت یازده و نیم شب از هیئت بیرون آمدم. در راه خانه بودم که تلفنم زنگ خورد. گفتند: «آقای طالبی! کجایید شما؟»گفتم: «از هیئت حضرت زهرا (س) آمده‌ام، دارم می‌روم خانه. چه شده؟ شما هیچ‌وقت این موقع شب به من زنگ نمی‌زدید!» لحظه‌ای مکث کردند و گفتند: «راستش … محمدرضا ساعت یازده رفت. ایست قلبی کرد. هر کاری کردیم، نشد … محمدرضا دیگر برنگشت.» گفتم: «محمدرضا! ببین با من چه‌کار کردی؟» شهیدمحمدرضا طالبی ۱۹ دی ۱۴۰۴ در حملۀ اغتشاشگران در منطقۀ ۷ تهران به‌شدت مجروح شده و در کما بود که جمعه ۱ آبان به شهادت رسید.

ارسال دیدگاه
0 دیدگاه

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *